بیست و سه ماه گذشت
گل پسر قشنگم، عسلک طلااییی من، عشق ابدی من، عزیز ترینم، شاهزاده خونم، بلاا ترینم، ناقلای من ، باورت میشه؟ 23 ماه گذشته از اینکه برای اولین بار چشمای قشنگت رو دیدم. عشقم بزرگ شدی ها... برات بگم که آقایی شدی برای خودت، آخه باشخصیت :) دیگه م م نمی خوری و دیروز با اینکه چسب نداشت بی قراری نکردی فقط ادای اینکه شیر خوردی رو در اوردی بعد بوسش کردی و این منو خیلی خوشحال کرد . این یعنی آقا شدنت ، این یعنی کلیییی شما فهمیده ای و من هم عاشقتم. دیشب و بگم برات که اولین شبی بود که تا خود صبح بدون بیدار شدن خوابیدی تا خود صبح. عشقمی عسلم به خدا. این 23 ماهی که گذشت از قشنگترین ماه ها و روزهای عمرم بود ، چون که خداوند مهربون شما رو بهم داده بود. این آخرین ماهگردت قبل از دو سالگی رو که با روز مادر یکی شده بود جشن گرفتیم باهم. برات بگم که ماهگرد بعدی خود خود دوسالگیته که یعنی بگم که آرزوی دیدن دو سالگیت رو داشتم وقتی خیلی کوچولو بودی تو دلم میگفتم . خدا یا سام دو سالگیش چه شکلی می شه؟ یعنی راه می ره؟ حرف میزنه؟ بازی میکنه؟ خدایا این خیلی قشنگه که الان دارم همشو میبینم. خدا جون مهربونم ازت ممنونم. خدایا خودت پسرمو حفظ کن . سلامتی شادی رو و موفقیت رو خودت بهش بده. دوستت دارم خدای مهربونم و دوستت دارم شازده پسر قشنگم.



بیست و سه ماه گذشت
